سیب یا اپل؟

هفته گذشته دنیای کسب و کار و مدیریت بازرگانی شاهد خاموش شدن یکی از اعجوبه ها  و نخبه های عصر، یعنی آقای Steve Jobs بود. به عنوان کسی که چند سال است در حوزه کسب و کار (سازمان) و مدیریت مطالعه می کند، و تا جایی که من دنبال کرده ام تا به حال شاهد چنین واکنشی از سوی جامعه و به ویژه مصرف کنندگان یا به عبارت بهتر مشتریان شرکت اپل، نسبت به درگذشت مدیر شرکت مربوطه، نبودم. تا به حال بزرگان و مدیران زیادی در حوزه های گوناگون مدیریت و به طور خاص مدیریت کسب و کار دار فانی را وداع گفته اند اما واکنش مشتریان به فقدان این انسان بزرگ، در نوع خود کم نظیر و شاید بی نظیر است. کسی که توانسته بود مشتریان محصولات را به نوعی در خصوص استفاده از آنها «متعصب» بار بیاورد. اینک این افراد از طریق همان وسایل خبر درگذشت نابهنگام او را می شوند و حقیقتاً دچار افسوس و اندوه می گردند.

اما بحث اصلی من در این یادداشت این مسایل نیست. حتی قصد ندارم در خصوص هوش سرشار و تخصص دست نیافتنی او در یکی از پیچیده ترین حوزه های دانش (یعنی فناوری اطلاعات و ارتباطات) مطلبی بنویسم یا این که بگویم او با ارزش ترین برند جهان را (از نظر دلاری) رهبری می کرد و... خیلی مطالب جالب دیگر که می توان بیان نمود. منظور من از این نوشتار، تشریحی درباره توان بسیار بالا و به عبارتی، نبوغ آقای جابز در عرصه مدیریت کسب و کار است.

در ادبیات و تئوری های مدیریت و سازمان گفته شده است که میان سطوح مدیریت و نیاز به مهارتهای مدیریتی رابطه وجود دارد. بدین معنی که مدیران در رده های عالی، میانی و عملیاتی، به طور  متناسب نیازمند مهارتهای خاصی هستند؛ بدین ترتیب که مدیران عالی عمدتاً نیازمند مهارتهای ادراکی و مدیران عملیاتی عمدتاً نیازمند مهارتهای فنی و تخصصی هستند و مدیران میانی نیز در کنار دو گروه دیگر مدیران، عموماً نیازمند مهارتهای انسانی اند (مهارتی که سطوح دیگر نیز، به یک میزان، باید از آن برخوردار باشند). به عبارت دیگر، این بیان می گوید مدیرانی که در سطوح عالی سازمان مشغول به کارند، ضرورتاً نیازی به فرا گیری آخرین مهارتهای فنی و تخصصی بسیار نزیک به «خط مقدم» ندارند. بلکه در عوض، باید بتوانند موقعیت استراتژیک بنگاه را در محیط کسب و کار به طور کل گرا درک نموده و جهت گیری بلند مدت آن را تعیین کنند. این دستور روشنگرانه به طور کلی کاملاً صحیح است و مساعدت بسیاری به مدیران می نماید تا از توجه به «همه چیز»، بر مسایل اساسی محیطی تمر کز کنند و باقی اختیارات تصمیم گیری را به زیردستان شایسته تفویض اختیار نمایند. اما در مورد شرکت اپل به نظر می رسد که آقای جابز علاوه بر دارا بودن مهارتهای ادراکی در هدایت بنگاه، از مهارتهای فنی و تخصصی بسیار دقیق و به روز هم برخوردار بوده است. ایشان علاوه بر درک صحیح جایگاه بنگاه در محیط شدیداً پیچیده جهانی، شخصاً توانسته بود محصولاتی را طراحی، تولید و روانه بازار کند که از آخرین سطح دانش فنی برخوردار باشد. در طراحی محصولات اپل، جای تک تک نوآوریها و ایده های فنی و بازاری شخص آقای جابز به چشم می خورد (کاری که در سایر شرکتها، عموماً در حیطه وظیفه ای مدیران و کارکنان واحدهای تحقیق و توسعه R&D است).

به هر حال آقای استیو جابز درگذشته و کارکنان، مشتریان و ... سایر ذینعان بنگاه را تنها گذاشته است و به نوعی دچار نگرانی های واقع بینانه نموده است. اما این فقط یک روی سکه است. روی دیگر این سکه «چند رویی»، چشم بادامی های کره ای اند که به نظر می رسد خیالشان کمی از توفان هوش و خلاقیت رقیب سرسخت شان راحت شده است.

استاد محمود حسابی

همان طور که در پست قبلی اشاره کردم، در طول تابستان فرصتی برای مطالعه کتابهای غیر درسی پیش آمد. یک کتاب بسیار جالب که در این زمان مطالعه کردم کتابی بود که فرزند پروفسور حسابی، از زندگی و خاطرات پدر بزرگوارشان نوشته بود. در طول مطالعه کتاب چند بار احساسات مرا احاطه کرد و اشک در چشمانم حلقه زد. از این که امثال استاد را داشته ایم بر خود بالیدم و از این که هنوز اندر خم یک کوچه ایم افسوس و اندوهی عمیق من را فرا گرفت؛ خصوصاً که قبل آن، کتاب آقای کیم وو چونگ را خوانده بودم.

تمدن بشری و تاریخ سرزمین کهن مان به وجود چنین مردان و زنان عظیم الشانی بسی مباهات دارد. حال ماییم و شما و آینده ای برای ساختن.

(حسابی ایرج (1389)، استاد عشق، تهران: سازمان چاپ و انتشارات، چاپ پنجاه و سوم. کتاب را یکی از دانشجویان محترم به من هدیه کرد که از همین جا از ایشان تشکر می کنم).

 

استاد سید محمود حسابی نیازی به معرفی ندارند و در اینجا صرفاً به بخشی از خاطرات ایشان اشاره می کنم که فکر می کنم برای شما هم جالب توجه باشد.

36- [ایشان خیلی راضی نبودند درباره دوران کودکی شان حرف بزنند.]

37- پدر بزرگ من، آقای معز السلطان ... از افراد برجسته هیئت وزیران بود.

37- پدر بزرگ به پدرم گفت که باید به عنوان قنسول .. به شامات بروی.

39- شادیهای کودکانه در سال نخست اقامتمان در بیروت برایمان بسیار بود.

39- پدرم با مادر از ترقی و پیشرفت و کسب پستهای برتر و پول بیشتر صحبت می کرد. مادرم با حرفهای پدرم زیاد موافق نبودند. ... پدرم یکباره و در کمال خونسردی ما را در بیروت گذاشت و راهی تهران شد.

42- [بعد از یک سال پدر درنامه ای به مادر در بیروت] شما باید اینجا، یعنی کاخ سفارت را ترک کنید و خرجی هم قطع شده است. ... هق هق مادر دلخراش ترین و حزن انگیزترین صدایی بود که می توانستم بشنوم. [کسی که در خارج از کشور زندگی کرده باشد معنی این حرکت را بهتر درک می کند. یک زن تنها با دو فرزند کوچک در کشوری غریب و بدون هیچ حمایتی و بدون هیچ امکان ارتباطاتی. از اینجا داستان کودکی استاد به تلخی می گراید].

52- [پدر استاد حتی یک کتاب از اموال بی شمار خود را به تحصیل کرده ترین فرزندش نداد.]

54- وقتی ما در اتاق حاج علی[خدمتکار سفارت] ساکن بودیم مادر هرچند وقت یکبار یک تکه از جواهراتی را که داشتند به حاج علی می دادند تا در بازار بیروت بفروشند ... با قناعت چند سالی گذشت تا یک شب مادر متوجه می شوند که هر چه داشته اند فروخته اند. مادرم از ترس ... جیغ بلندی می کشند ... و سکته می کنند و برای همیشه از ناحیه سینه به پایین فلج ماندند.

56- [پدر استاد دو بار تلاش می کند استاد و بردار و مادرش را در بیروت از بین ببرد!!]

60- ... همین سختی ها و تحمل ها موجب می شود انسان به هدف خود برسد... انگلیسی ها به بچه های شان می  گویند as long as you can stand up and see don't give up.

62- ... اوقاتی هم فرا می رسید که بیکار بودیم. شبها ... با برادرم توی کوچه های بیروت راه می افتادیم ... نان خشک جمع می کردیم.

63- من هیچگاه به یاد ندارم که مادرم غصه بی پولی یا گرسنگی را بخورند. ... همیشه غصه درس خواندن ما را می خوردند.

64- [مادر استاد با مشکلات فراوان یک مدرسه کشیشهای فرانسوی (رایگان) برای فرزندانش پیدا می کند].

69- [در طول تحصیل در مدرسه] با جدیت مادر در خانه، قرآن کریم و دیوان حافظ را حفظ شدم. با شاهنامه به خوبی آشنا شدم. گلستان و بوستان سعدی را خواندم ...

69- من همیشه بهترین نمره ها را می گرفتم. همیشه شاگرد اول بودم.

71- در حالی که 17 سال بیشتر نداشتم موفق شدم از دانشگاه فرانسوی بیروت لیسانس ادبیات بگیرم... در 19 سالگی لیسانس بیولوژی را از همان دانشگاه گرفتم [اما کاری پیدا نمی شد].

72- حدود 22 سالم بود که از دانشگاه امریکایی بیروت مدرک مهندسی راه و ساختمان گرفتم... [مجبور شدم در مسیری صعب العبور کار را شروع کنم] غروب که می شد ... شغالها دور چادر من جمع می شدند ... وقتی کاملاً شب فرا می رسید گرگها می آمدند ... هنوز هم این منظره دهشتناک را فراموش نمی کنم ... تا چشم هایم گرم می شد موشهای صحرایی عاصمی ام می کردند... اگر تنم را گاز می گرفتند ... جای گازشان ماهها باقی می ماند تا خوب شود. ... بعدها با مشکل بسیار بدتر روبرو شدم و آن پشه مالاریا بود... یکی از همین شبها پشه مالاریا نیشم زد و مالاریا گرفتم. چهل شبانه روز تب نوبه داشتم. مرگ را هر لحظه پیش چشم می دیدم.

78- [استاد به مدت 38 سال تا پایان عمرشان هر شب زبان آلمانی می خواندند و تسلط به این زبان را به حد کمال رساندند].

84- [کار استاد در مسیر ذکر شده علی رغم همه مشکلات به خوبی انجام شد و پروژه دیگری به ایشان واگذار گردید. این بار در یک معدن. استاد شروع به خواندن مهندسی معدن می کنند. استاد در این دو پروژه نبوغ مدیریتی خود را نیز نشان می دهند. زیرا تا قبل ایشان تفاوتهای مذهبی مانعی قوی برای کار کردن فرانسوی ها در لبنان شده بود. اما استاد که مسلمان بودند توانسته بودند اعتماد افراد بومی را جلب نموده و ضمن آموزش آنها، انگیزش فوق العاده ای در انجام کار ایجاد کنند].

88- مسئولان شرکت فرانسوی که خیلی از کار من راضی بودند به نشانه قدردانی پیشنهاد کردند که به پاریس بروم... ابتدا هر دو برادر در رشته حقوق تحصیل کردیم... بعد از یک سال [با امید معالجه مادر] حقوق را رها کردیم و در رشته پزشکی تحصیل کردیم. من در طول 4 سال درس را تمام کردم. [به دلیل ضعیف بودن بینایی استاد، رشته تحصیلی پژشکی به کار ایشان نیامد و این رشته نیز نتوانست حس کنجکاوی و هوش سرشار ایشان را سیراب کند].

98- [استاد پس از پزشکی به سراغ مهندسی برق می رود و فوق لیسانس این رشته را می گیرد اما باز هم این رشته نمی تواند، ایشان را راضی نماید. ایشان به سراغ استاد خودش می رود و با کمک او می تواند برای سه هفته بعد از پروفسور فابری، یکی از مطرح ترین فیزیکدانان جهان، وقت ملاقات بگیرد]. فابری برای شنیدن افکار من خیلی حوصله به خرج داد ... او گفت روحیه تو یک روحیه علمی است. شاید در علوم پایه، چیزی مثل فیزیک بتواند تو را راضی کند.

100- [روز امتحان پروفسور فابری: وقتی پروفسور فابری برگه یکی از شرکت کنندگان را می بیند فریاد می زند و می گوید: تو بی سواد، می خواهی دکتری فیزیک بگیری؟! بهتر است بروی مهندس بشوی!!] [قابل توجه مهندس ها].

101- ... وقتی پروفسور فابری نقشه ها و محاسبات من را دید گفت: «تو چرا رفتی مهندسی خواندی؟ تو باید از اول فیزیک می خواندی». هیچ وقت این قدر خوشحال نشده بودم.

111- پس از سه سال دکترای فیزیک خودم را با درجه ممتاز و تبریک هیئت ژوری گرفتم [استاد عضو هیئت علمی دانشگاه سوربن می شوند].

112- من چند نظریه در تحقیقاتم ارایه کردم. ... و در کشورهای مختلف با دانشمندان مختلف ملاقات کردم. نظر آنها این بدو که چون نظریه های من خیلی پیچیده است بهتر است به سراغ پروفسور اینشتین بروم ... از میان چند هزار داوطلب، که تقاضاهایشان را برای پروفسور اینشتین فرستاده بودند، من به عنوان یکی از پنج نفر انتخاب شدم.

113- اولین دیدارم را با او هرگز فراموش نمی کنم... او با کمال سادگی، مهربانی و حوصله مرا پذیرفت... و گفت بهتر است به من فرصت بدهید.

114- [بعد از یک ماه مطالعه عمیق، پروفسور اینشتین خطاب به استاد]: باید با شهامت به شما بگویم نظریه شما ... علم فیزیک را در جهان متحول خواهد کرد.

118- [با معرفی پروفسور اینشتین، استاد دریکی از مجهزترین آزمایشگاهها مشغول به کار می شوند. در یکی از روزها استاد یک دسته چک سفید امضا در کشوی میز می بینند که برای محققان آزمایشگاه اختصاص داده شده بود تا هرچه لازم دارند بخرند].

118- [پس از اتمام تحقیق و در جواب درخواست دفاعیه] با کمال تعجب ملاحظه کردم اینشتین خودش پذیرفته که در جلسه دفاعیه من شرکت کند. [علاوه بر پروفسور اینشتین، هشت نفر از پروفسورهای درجه اول نیز حضور داشتند].

123- [پس از انجام توضیحات و پرسشها و پاسخها] وقتی دفاع من تمام شد اینشتین رو به من کرد و گفت «دکتر حسابی به شما تبریک می گویم. این نظریه شما زیبا، متقارن و قابل دفاع است».

123- بعد از این تایید بود که نشان «کوماندور دولالوژیون دونور» بزرگترین نشان علمی کشور فرانسه به من تعلق گرفت.

123- [پس از دفاع] پروفسور اینشتین اجازه داد در کرسی او مشغول تحقیق شوم. این دیگر برایم باورکردنی نبود. ... [پس از مدتی] تصمیم گرفتم به میهنم بازگردم.

125- به ایران آمدم. ... برای یافتن کار به هر اداره ای که مراجعه می کردم می گفتند به شما احتیاجی نداریم. حدود سه ماه گذشت و هیچ کاری پیدا نکردم. [!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!].

130- [استاد به سراغ پدرشان می روند که از مقامات حکومتی و بسیار متمول بود. سرگذشت خود را به طور مختصر می گویند و درخواست کمک مالی می کنند. اما پدرشان در کمال بی رحمی و بی ادبی استاد را از خود می راند]. [از قبلی هم ! (علامت تعجب) بیشتر].

135- [استاد با هزار مکافات یک پروژه نقشه کشی در راه بوشهر به بندر لنگه در وزارت راه را به عنوان کار پیدا می کنند و با پنج الاغ و سه تفنگچی عازم منطقه می شوند].

138- در بیابان گرم جنوب مجبور بودیم از آب آب انبارها و چاله ها بنوشیم ... باید آب را در دستمال یا جورابمان می ریختیم تا کرم ها و تخم کرمهای آب جدا شوند و بعد بخوریم... با تمام مواظبتها اسهال خونی گرفتیم و باید بگویم به حال مرگ افتادیم. ..

140-  بعد از دو سال نقشه را کامل کردم و به تهران برگشتم [وزارت مربوطه نقشه ها را نمی فهمد و نمی پذیرد. استاد پیش وزیر می رود و از کمبود متخصص شکایت می کند و وزیر هم می گوید مهندس نداریم و مهندس خارجی هم گران است ... خلاصه با پیشنهاد استاد، یک اتاق به ایشان می دهند تا کلاسی باشد برای تربیت مهندس].

142- مدرسه مهندسی ایران، وزارت طرق: ... همه دروس را باید خودم تدریس می کردم. ... حتی یک دانشجو هم پیدا نمی کردم و بخواهد مهندس شود [قابل توجه جوانهای امروزی که همه می خواهند مهندس شوند و بعد هم بیکار!!!؟].

144- [استاد خیلی تلاش می کنند تا عده ای را علاقه مند به تحصیل کند. با چند وزیر شخصاً صحبت می کنند. در یک مورد وزیر از استاد می پرسد فیزیک چیست و استاد می گویند همان شیمی است و وزیر می گوید، بله بله می خواهی بگویی داروسازی...  و خلاصه با هزار مشکل، چندین نفر فارغ التحصیل می شوند و مقدمات برای ایجاد دانشگاه تهران به ذهن استاد می رسد].

149- ... خلاصه اسم طرح شد: پیشنهاد تاسیس دانشگاه تهران [باز هم شروع مشکلات، رئیس تعلیمات عالیه وقت، طرح را به شدت رد می کند و می گوید تاسیس دانشگاه هفتاد سال برای این مملکت زود است ... استاد مجبور می شوند به دیدن شخص شاه بروند].

151- توصیف رضاه شاه را ... شنیده بودم. ... با تلاشی زیاد وقت ملاقاتی تنظیم شد و پیش شاه رفتم. [استاد از بیان هوشمندانه شان استفاده می کنند و فواید دانشگاه را به طور مفصل و با زبان ساده توضیح می دهند].

152- رضا شاه که معلوم بود کاملاً تحت تاثیر قرار گرفته است، گفت: به حکمت [یکی از مقامات] بگویید قانونش را بنویسد و به مجلس ببرد. من هم برای انجام دادن این کارهایی که گفتید هر کاری بتوانم انجام می دهم. ... جالب اینجا بود که سه روز از ملاقات من با شاه نگذشته بود که یک حواله به مبلغ 100000 (صد هزار) تومان برای ساخت دانشگاه تهران از دربار برای حکمت رسید. مبلغ این حواله به قدری برای حکمت عجیب و باور نکردنی بود که حد نداشت. زیرا آن روزها معروف بود که یک کوچه و خانه هایش را به 100 تومان می خرند.

154- [بعد از دو سال تلاش برای تدوین قانون و انجام برخی زیر ساختها ...] در نهایت نماینده ها به لایحه رای دادند... و به این ترتیب دانشگاه تهران رسماً شروع به کار کرد. [خداوند روح پرفتوح ایشان را غرق رحمت فرماید. من که بعد از حدود هفتاد سال از این دانشگاه فارغ التحصیل شدم، خودم را به نوعی مدیون استاد می دانم].

156- ... به پیشنهاد دکتر مصدق وزیرفرهنگ شدم. مدتی که در کابینه بودم ارتباط نزدیکی با دکتر مصدق پیدا کردم به طوری که او بر اساس این اعتماد، رسیدگی به اموال «از کجا آورده ای» را به من داد. معزالسلطنه [پدر استاد] که همیشه تصور نابودی یا حداقل درماندگی و عقب افتادن ما را می کرد، از شنیدن خبر چنین انتصابی کاملاً یکه خورد و فکر کرد بعد از این همه نامهربانی حالا نوبت این است که من با او تسویه حساب کنم و همه چیزیش را بگیرم. در صورتی که کاملاً اشتباه می کرد...

[به طور نا گهانی، کتاب در اینجا تقریباً تمام می شود! و در واقع از حدود سالهای 1330 تا پایان عمر با برکت استاد در 12 شهریور 1371 چیزی جز اشاره فهرست وار به افتخارات و دانستنی هایی درباره استاد دیده نمی شود. ولی به هر حال، بازهم از پسر گرانقدر استاد نیز سپاسگذارم که همین گوشه از دنیای با عظمت و بی پایان استاد را در اختیار همگان قراردادند].

کشور کره جنوبی

من در میان کشورهای تازه صنعتی شده (NICs) به مطالعه و شناخت کشور کره جنوبی علاقه خاصی دارم و معمولاً کتابها یا فیلمها یا اخبار در خصوص این کشور را پیگیری می کنم. شاید دلیل خاص این  علاقه، همسایگی و نزدیکی اجتماعی این کشور به کشور کره شمالی باشد!!

بگذریم. در طول تابستان فرصتی دست داد چند کتاب و از جمله کتاب ارزشمند «سنگ فرش هر خیابان از طلاست» را مطالعه کنم. این کتاب در سال 1989 (حدود بیست سال قبل) توسط آقای کیم وو چونگ (بنیانگذار و مدیر عامل شرکت صنایع دوو) نوشته شده است و از سوی آقای محمد سوری ترجمه شده است. آن قدر کتاب برایم جالب بود که حیفم آمد شما دانشجویان عزیز را در لذت این مطالعه شریک نکنم. در طول مطالعه کتاب، نکاتی را که به نظرم جالبتر بود یادداشت کردم و حالا به صورت الکترونیکی دراختیار شما بزرگواران قرار می دهم.

(کیم وو چونگ، سنگ فرش هر خیابان از طلاست، ترجمه محمد سوری (1380). تهران: انتشارات سیمین، چاپ نوزدم.)

27- در کشور کره جنوبی تجار [فکر می کنم ترجمه کلمه Businessman است که معنایی فراتر از تاجر دارد] به طور سنتی مورد احترام نبوده اند.

29- من یک خوشبین مادرزادم.

33- امروزه دانشجویان کره ای به طور متوسط 10 سانتی متر نسبت به افراد مسن تر بلند قد تر شده اند و استخوان بندی جوانان نسل جدید قوی تر است.

37- در زمانهای نه چندان دور ما خیلی سخت کار می کردیم یعنی از شش صبح تا نیمه شب ... رفاه امروزی زندگی مان نتیجه مستقیم همان تلاشهاست. البته واضح است که ما برای منافع شخصی خودمان کار نمی کردیم ... تلاش بی وقفه ما یک احساس وطن دوستی به خاطر رشد و سعادت کشورمان بود.

45- در اثر مطالعه باید قدرت تصمیم گیری خود را تقویت کنید و این دلیل اصلی تحصیل علم است.

50- من نتوانسته ام کارکنانی را که فقط برای رفع تکلیف انجام وظیفه می کنند، تحمل کنم.

56- هر انسان دارای تواناییهای نامحدودی است.

57- من فارغ التحصیل رشته اقتصاد هستم اما برخلاف رشته تحصیلی ام اولین کارم را در صنایع نساجی شروع کردم.

61- نابغه شدن 99 درصد به تلاش بستگی دارد.

65- خلاق بودن برای اشخاص بسیار با اهمیت است.

76- من هرچه هستم و هر چه دارم نتیجه معاشرتهای مفید و سازنده ای بوده است که با برخی افراد داشته ام.

83- طی دوران جوانی وقت بسیار گرانبهاست.

92- [خطاب به زنان جوان]: فرمانروای خود باشید [در کره، زنها شوهرشان را فرمانروا یا ارباب می خوانند] و سعی کنید تا حد امکان قدرت و تواناییهای خودتان را رشد دهید [و مستقل شوید].

96- [خطاب به والدین]: یکی از نکات تربیتی تشخیص مقدار و نحوه توجه به بچه هاست. چون هر بچه ای با محبت زیاد از حد دچار خفقان روحی می شود.

99- پرنده آزاد و ماجراجو خیلی خوشحالتر از پرنده در قفس مانده ای است که چیزی جز راحتی ندارد. بیرون از اینجا [کشور کره] دنیای پهناوری برای کشف وجود دارد.

102- بیست سال قبل مردم کره، مردمی فقیر و مستمند بودند و در سطح بین المللی کوچکترین شان و نفوذی نداشتند و مثل قورباغه های درون چاه بودیم ... کشور ما در حال حاضر [1989] در یک قدمی ملتهای پیشرفته قرار دارد.

104- حداقل باید زبان انگلیسی را به طور سلیس صحبت کنید ... در مرحله بعد کامپیوتر امری اساسی است.

110- عرق ریختن در حین کار بسیار با ارزش تر از از عرق کردن در باشگاه های ورزشی است. کار و فعالیت شدید رمز سلامتی من است.

111- هرگز در مورد غذا ایراد گیر نبوده ام [نویسنده در یک جای کتاب اشاره می کند که اگر به کشورهای دیگر رفتید و از غذا خوشتان نیامد، ایراد نگیرید و غذا را بخورید  و در ادامه از خاورمیانه و افریقا مثال می زند که مثلاً مجبورید گوشت گوسفند بخورید!!. ظاهراً خرچنگ و حلزون و هشت پا، آن هم به صورت خام، اصلاً قابل مقایسه با گوشت گوسفند نیست].

138- موفقیت «دیوو» برای خود ما چیز اعجاب آوری نبود. ما تنها تلاش بسیار کردیم [در آن زمان شرکت دوو در مرتبه 43 فورچون با 91000 کارمند بود].

115- هرگز به یاد ندارم تعطیلات را با خانواده ام به کنار دریا رفته باشم. البته از این بابت هیچ گونه تاسف و تاثری ندارم.

124- اشکها و رنجهای یک نسل باعث رشد و رفاه نسل دیگر می شود.

145- کره تقریباً فاقد منابع طبیعی است.

158- مفهوم رقابت این نیست که حریف را قلع و قمع کرده و از میدان به در کنیم.

163- هرگز مبالغه آمیز نیست اگر بگوییم شما می توانید از اعمال و رفتار رهبران یک جامعه، [کل] آن جامعه را ارزیابی کنید.

171- شما جوانان بایستی والدین خود را که سعی در انتقال تعصیات و تبعیضات شهرستانی را به شما دارند مورد عفو قرار دهید. ... سفرهای خارج از کشور چشمانتان را گشوده و ... به حماقت تعصبات شهرستانی پی می برید [فکر می کنم منظور نویسنده تعصبات قومی و قبیله ای است که متاسفانه در این مورد مشابه جامعه ما بودند].

178- دوست خوب به اندازه سفر حایز اهمیت است.

181- مطمئن باشید در برابر کمک به دیگران همیشه اجری وجود دارد.

184- از موضوعات اساسی در روابط انسانی اعتماد است.

185- پرسنل می تواند باعث صعود یا سقوط شرکت گردد.

189- شاید من همیشه تحت تاثیر افکار مادرم بوده انم. یک مسیحی زاهد با درکی عمیق از فلسفه خدمت و فداکاری.

189- به نظر من معنای استفاده صحیح از پول همین است: روش بازگردانی منافع موسسه [در این جا شرکت دوو] به اجتماع [یعنی جامعه کره جنوبی، با تاسیس بنیاد علمی دوو].

194- اساس فلسفه من در دیوو: «باهم رشد کردن».

197- یکی از بیماریهای جامعه امروز کره سوء ظنهای [عدم اعتماد] دو طرفه دولت و مردم، کارفرمایان و کارگران، استادان و دانشجویان، والدین و فرزندان می باشد.

206- ما در امر صادرات کشور پیشگام شدیم با وصف این که همگان معتقد بودند که موفقیتی در این راه کسب نخواهیم نمود.

210- [در کودکی و نوجوانی] مدام گرسنه بودیم و شاید شوخی تلخ این نوع زندگی و همین گرسنگی شهامت ادامه زندگی را به ما [نویسنده به همراه برادران و مادرش. پدر او را در جنگ، سربازان کره شمالی ربوده بودند و مسئولیت خانواده بر عهده نویسنده بود].

213- خوشبختی را می توان در محبت جستجو کرد.

225- افرادی که از شکست بیمناک اند و از وضع موجود خود رضایت دارند در هر سنی که باشند جوانی را از دست داده اند.

243- تن آسایی در جوانی متضمن شکستهاست.

251- هر انسان تنها 15 درصد از استعدادهای نهایی خود را بکار می گیرد.

254- تست های چند جوابی هیچ تاثیری در رشد و پیشرفتتان ندارد.

255- نسبت به خود سخت گیر باشد.

259- [در انتقاد از رفاه طلبی مردم کره] رئیس هیئت مدیره شرکت عظیم توشیبا سالانه 100 میلیون ین درآمد دارد ولی در خانه 83 متری زندگی می کند.