استاد محمود حسابی
همان طور که در پست قبلی اشاره کردم، در طول تابستان فرصتی برای مطالعه کتابهای غیر درسی پیش آمد. یک کتاب بسیار جالب که در این زمان مطالعه کردم کتابی بود که فرزند پروفسور حسابی، از زندگی و خاطرات پدر بزرگوارشان نوشته بود. در طول مطالعه کتاب چند بار احساسات مرا احاطه کرد و اشک در چشمانم حلقه زد. از این که امثال استاد را داشته ایم بر خود بالیدم و از این که هنوز اندر خم یک کوچه ایم افسوس و اندوهی عمیق من را فرا گرفت؛ خصوصاً که قبل آن، کتاب آقای کیم وو چونگ را خوانده بودم.
تمدن بشری و تاریخ سرزمین کهن مان به وجود چنین مردان و زنان عظیم الشانی بسی مباهات دارد. حال ماییم و شما و آینده ای برای ساختن.
(حسابی ایرج (1389)، استاد عشق، تهران: سازمان چاپ و انتشارات، چاپ پنجاه و سوم. کتاب را یکی از دانشجویان محترم به من هدیه کرد که از همین جا از ایشان تشکر می کنم).
استاد سید محمود حسابی نیازی به معرفی ندارند و در اینجا صرفاً به بخشی از خاطرات ایشان اشاره می کنم که فکر می کنم برای شما هم جالب توجه باشد.
36- [ایشان خیلی راضی نبودند درباره دوران کودکی شان حرف بزنند.]
37- پدر بزرگ من، آقای معز السلطان ... از افراد برجسته هیئت وزیران بود.
37- پدر بزرگ به پدرم گفت که باید به عنوان قنسول .. به شامات بروی.
39- شادیهای کودکانه در سال نخست اقامتمان در بیروت برایمان بسیار بود.
39- پدرم با مادر از ترقی و پیشرفت و کسب پستهای برتر و پول بیشتر صحبت می کرد. مادرم با حرفهای پدرم زیاد موافق نبودند. ... پدرم یکباره و در کمال خونسردی ما را در بیروت گذاشت و راهی تهران شد.
42- [بعد از یک سال پدر درنامه ای به مادر در بیروت] شما باید اینجا، یعنی کاخ سفارت را ترک کنید و خرجی هم قطع شده است. ... هق هق مادر دلخراش ترین و حزن انگیزترین صدایی بود که می توانستم بشنوم. [کسی که در خارج از کشور زندگی کرده باشد معنی این حرکت را بهتر درک می کند. یک زن تنها با دو فرزند کوچک در کشوری غریب و بدون هیچ حمایتی و بدون هیچ امکان ارتباطاتی. از اینجا داستان کودکی استاد به تلخی می گراید].
52- [پدر استاد حتی یک کتاب از اموال بی شمار خود را به تحصیل کرده ترین فرزندش نداد.]
54- وقتی ما در اتاق حاج علی[خدمتکار سفارت] ساکن بودیم مادر هرچند وقت یکبار یک تکه از جواهراتی را که داشتند به حاج علی می دادند تا در بازار بیروت بفروشند ... با قناعت چند سالی گذشت تا یک شب مادر متوجه می شوند که هر چه داشته اند فروخته اند. مادرم از ترس ... جیغ بلندی می کشند ... و سکته می کنند و برای همیشه از ناحیه سینه به پایین فلج ماندند.
56- [پدر استاد دو بار تلاش می کند استاد و بردار و مادرش را در بیروت از بین ببرد!!]
60- ... همین سختی ها و تحمل ها موجب می شود انسان به هدف خود برسد... انگلیسی ها به بچه های شان می گویند as long as you can stand up and see don't give up.
62- ... اوقاتی هم فرا می رسید که بیکار بودیم. شبها ... با برادرم توی کوچه های بیروت راه می افتادیم ... نان خشک جمع می کردیم.
63- من هیچگاه به یاد ندارم که مادرم غصه بی پولی یا گرسنگی را بخورند. ... همیشه غصه درس خواندن ما را می خوردند.
64- [مادر استاد با مشکلات فراوان یک مدرسه کشیشهای فرانسوی (رایگان) برای فرزندانش پیدا می کند].
69- [در طول تحصیل در مدرسه] با جدیت مادر در خانه، قرآن کریم و دیوان حافظ را حفظ شدم. با شاهنامه به خوبی آشنا شدم. گلستان و بوستان سعدی را خواندم ...
69- من همیشه بهترین نمره ها را می گرفتم. همیشه شاگرد اول بودم.
71- در حالی که 17 سال بیشتر نداشتم موفق شدم از دانشگاه فرانسوی بیروت لیسانس ادبیات بگیرم... در 19 سالگی لیسانس بیولوژی را از همان دانشگاه گرفتم [اما کاری پیدا نمی شد].
72- حدود 22 سالم بود که از دانشگاه امریکایی بیروت مدرک مهندسی راه و ساختمان گرفتم... [مجبور شدم در مسیری صعب العبور کار را شروع کنم] غروب که می شد ... شغالها دور چادر من جمع می شدند ... وقتی کاملاً شب فرا می رسید گرگها می آمدند ... هنوز هم این منظره دهشتناک را فراموش نمی کنم ... تا چشم هایم گرم می شد موشهای صحرایی عاصمی ام می کردند... اگر تنم را گاز می گرفتند ... جای گازشان ماهها باقی می ماند تا خوب شود. ... بعدها با مشکل بسیار بدتر روبرو شدم و آن پشه مالاریا بود... یکی از همین شبها پشه مالاریا نیشم زد و مالاریا گرفتم. چهل شبانه روز تب نوبه داشتم. مرگ را هر لحظه پیش چشم می دیدم.
78- [استاد به مدت 38 سال تا پایان عمرشان هر شب زبان آلمانی می خواندند و تسلط به این زبان را به حد کمال رساندند].
84- [کار استاد در مسیر ذکر شده علی رغم همه مشکلات به خوبی انجام شد و پروژه دیگری به ایشان واگذار گردید. این بار در یک معدن. استاد شروع به خواندن مهندسی معدن می کنند. استاد در این دو پروژه نبوغ مدیریتی خود را نیز نشان می دهند. زیرا تا قبل ایشان تفاوتهای مذهبی مانعی قوی برای کار کردن فرانسوی ها در لبنان شده بود. اما استاد که مسلمان بودند توانسته بودند اعتماد افراد بومی را جلب نموده و ضمن آموزش آنها، انگیزش فوق العاده ای در انجام کار ایجاد کنند].
88- مسئولان شرکت فرانسوی که خیلی از کار من راضی بودند به نشانه قدردانی پیشنهاد کردند که به پاریس بروم... ابتدا هر دو برادر در رشته حقوق تحصیل کردیم... بعد از یک سال [با امید معالجه مادر] حقوق را رها کردیم و در رشته پزشکی تحصیل کردیم. من در طول 4 سال درس را تمام کردم. [به دلیل ضعیف بودن بینایی استاد، رشته تحصیلی پژشکی به کار ایشان نیامد و این رشته نیز نتوانست حس کنجکاوی و هوش سرشار ایشان را سیراب کند].
98- [استاد پس از پزشکی به سراغ مهندسی برق می رود و فوق لیسانس این رشته را می گیرد اما باز هم این رشته نمی تواند، ایشان را راضی نماید. ایشان به سراغ استاد خودش می رود و با کمک او می تواند برای سه هفته بعد از پروفسور فابری، یکی از مطرح ترین فیزیکدانان جهان، وقت ملاقات بگیرد]. فابری برای شنیدن افکار من خیلی حوصله به خرج داد ... او گفت روحیه تو یک روحیه علمی است. شاید در علوم پایه، چیزی مثل فیزیک بتواند تو را راضی کند.
100- [روز امتحان پروفسور فابری: وقتی پروفسور فابری برگه یکی از شرکت کنندگان را می بیند فریاد می زند و می گوید: تو بی سواد، می خواهی دکتری فیزیک بگیری؟! بهتر است بروی مهندس بشوی!!] [قابل توجه مهندس ها].
101- ... وقتی پروفسور فابری نقشه ها و محاسبات من را دید گفت: «تو چرا رفتی مهندسی خواندی؟ تو باید از اول فیزیک می خواندی». هیچ وقت این قدر خوشحال نشده بودم.
111- پس از سه سال دکترای فیزیک خودم را با درجه ممتاز و تبریک هیئت ژوری گرفتم [استاد عضو هیئت علمی دانشگاه سوربن می شوند].
112- من چند نظریه در تحقیقاتم ارایه کردم. ... و در کشورهای مختلف با دانشمندان مختلف ملاقات کردم. نظر آنها این بدو که چون نظریه های من خیلی پیچیده است بهتر است به سراغ پروفسور اینشتین بروم ... از میان چند هزار داوطلب، که تقاضاهایشان را برای پروفسور اینشتین فرستاده بودند، من به عنوان یکی از پنج نفر انتخاب شدم.
113- اولین دیدارم را با او هرگز فراموش نمی کنم... او با کمال سادگی، مهربانی و حوصله مرا پذیرفت... و گفت بهتر است به من فرصت بدهید.
114- [بعد از یک ماه مطالعه عمیق، پروفسور اینشتین خطاب به استاد]: باید با شهامت به شما بگویم نظریه شما ... علم فیزیک را در جهان متحول خواهد کرد.
118- [با معرفی پروفسور اینشتین، استاد دریکی از مجهزترین آزمایشگاهها مشغول به کار می شوند. در یکی از روزها استاد یک دسته چک سفید امضا در کشوی میز می بینند که برای محققان آزمایشگاه اختصاص داده شده بود تا هرچه لازم دارند بخرند].
118- [پس از اتمام تحقیق و در جواب درخواست دفاعیه] با کمال تعجب ملاحظه کردم اینشتین خودش پذیرفته که در جلسه دفاعیه من شرکت کند. [علاوه بر پروفسور اینشتین، هشت نفر از پروفسورهای درجه اول نیز حضور داشتند].
123- [پس از انجام توضیحات و پرسشها و پاسخها] وقتی دفاع من تمام شد اینشتین رو به من کرد و گفت «دکتر حسابی به شما تبریک می گویم. این نظریه شما زیبا، متقارن و قابل دفاع است».
123- بعد از این تایید بود که نشان «کوماندور دولالوژیون دونور» بزرگترین نشان علمی کشور فرانسه به من تعلق گرفت.
123- [پس از دفاع] پروفسور اینشتین اجازه داد در کرسی او مشغول تحقیق شوم. این دیگر برایم باورکردنی نبود. ... [پس از مدتی] تصمیم گرفتم به میهنم بازگردم.
125- به ایران آمدم. ... برای یافتن کار به هر اداره ای که مراجعه می کردم می گفتند به شما احتیاجی نداریم. حدود سه ماه گذشت و هیچ کاری پیدا نکردم. [!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!].
130- [استاد به سراغ پدرشان می روند که از مقامات حکومتی و بسیار متمول بود. سرگذشت خود را به طور مختصر می گویند و درخواست کمک مالی می کنند. اما پدرشان در کمال بی رحمی و بی ادبی استاد را از خود می راند]. [از قبلی هم ! (علامت تعجب) بیشتر].
135- [استاد با هزار مکافات یک پروژه نقشه کشی در راه بوشهر به بندر لنگه در وزارت راه را به عنوان کار پیدا می کنند و با پنج الاغ و سه تفنگچی عازم منطقه می شوند].
138- در بیابان گرم جنوب مجبور بودیم از آب آب انبارها و چاله ها بنوشیم ... باید آب را در دستمال یا جورابمان می ریختیم تا کرم ها و تخم کرمهای آب جدا شوند و بعد بخوریم... با تمام مواظبتها اسهال خونی گرفتیم و باید بگویم به حال مرگ افتادیم. ..
140- بعد از دو سال نقشه را کامل کردم و به تهران برگشتم [وزارت مربوطه نقشه ها را نمی فهمد و نمی پذیرد. استاد پیش وزیر می رود و از کمبود متخصص شکایت می کند و وزیر هم می گوید مهندس نداریم و مهندس خارجی هم گران است ... خلاصه با پیشنهاد استاد، یک اتاق به ایشان می دهند تا کلاسی باشد برای تربیت مهندس].
142- مدرسه مهندسی ایران، وزارت طرق: ... همه دروس را باید خودم تدریس می کردم. ... حتی یک دانشجو هم پیدا نمی کردم و بخواهد مهندس شود [قابل توجه جوانهای امروزی که همه می خواهند مهندس شوند و بعد هم بیکار!!!؟].
144- [استاد خیلی تلاش می کنند تا عده ای را علاقه مند به تحصیل کند. با چند وزیر شخصاً صحبت می کنند. در یک مورد وزیر از استاد می پرسد فیزیک چیست و استاد می گویند همان شیمی است و وزیر می گوید، بله بله می خواهی بگویی داروسازی... و خلاصه با هزار مشکل، چندین نفر فارغ التحصیل می شوند و مقدمات برای ایجاد دانشگاه تهران به ذهن استاد می رسد].
149- ... خلاصه اسم طرح شد: پیشنهاد تاسیس دانشگاه تهران [باز هم شروع مشکلات، رئیس تعلیمات عالیه وقت، طرح را به شدت رد می کند و می گوید تاسیس دانشگاه هفتاد سال برای این مملکت زود است ... استاد مجبور می شوند به دیدن شخص شاه بروند].
151- توصیف رضاه شاه را ... شنیده بودم. ... با تلاشی زیاد وقت ملاقاتی تنظیم شد و پیش شاه رفتم. [استاد از بیان هوشمندانه شان استفاده می کنند و فواید دانشگاه را به طور مفصل و با زبان ساده توضیح می دهند].
152- رضا شاه که معلوم بود کاملاً تحت تاثیر قرار گرفته است، گفت: به حکمت [یکی از مقامات] بگویید قانونش را بنویسد و به مجلس ببرد. من هم برای انجام دادن این کارهایی که گفتید هر کاری بتوانم انجام می دهم. ... جالب اینجا بود که سه روز از ملاقات من با شاه نگذشته بود که یک حواله به مبلغ 100000 (صد هزار) تومان برای ساخت دانشگاه تهران از دربار برای حکمت رسید. مبلغ این حواله به قدری برای حکمت عجیب و باور نکردنی بود که حد نداشت. زیرا آن روزها معروف بود که یک کوچه و خانه هایش را به 100 تومان می خرند.
154- [بعد از دو سال تلاش برای تدوین قانون و انجام برخی زیر ساختها ...] در نهایت نماینده ها به لایحه رای دادند... و به این ترتیب دانشگاه تهران رسماً شروع به کار کرد. [خداوند روح پرفتوح ایشان را غرق رحمت فرماید. من که بعد از حدود هفتاد سال از این دانشگاه فارغ التحصیل شدم، خودم را به نوعی مدیون استاد می دانم].
156- ... به پیشنهاد دکتر مصدق وزیرفرهنگ شدم. مدتی که در کابینه بودم ارتباط نزدیکی با دکتر مصدق پیدا کردم به طوری که او بر اساس این اعتماد، رسیدگی به اموال «از کجا آورده ای» را به من داد. معزالسلطنه [پدر استاد] که همیشه تصور نابودی یا حداقل درماندگی و عقب افتادن ما را می کرد، از شنیدن خبر چنین انتصابی کاملاً یکه خورد و فکر کرد بعد از این همه نامهربانی حالا نوبت این است که من با او تسویه حساب کنم و همه چیزیش را بگیرم. در صورتی که کاملاً اشتباه می کرد...
[به طور نا گهانی، کتاب در اینجا تقریباً تمام می شود! و در واقع از حدود سالهای 1330 تا پایان عمر با برکت استاد در 12 شهریور 1371 چیزی جز اشاره فهرست وار به افتخارات و دانستنی هایی درباره استاد دیده نمی شود. ولی به هر حال، بازهم از پسر گرانقدر استاد نیز سپاسگذارم که همین گوشه از دنیای با عظمت و بی پایان استاد را در اختیار همگان قراردادند].