تصمیم گیری و مسئولیت تصمیم
قبل از طرح نکته اصلی این یادداشت، می خواهم سوالی را مطرح کنم. فرض کنید که (شما به عنوان یک انسان نرمال)، سالهای جوانی و میان سالی عمرتان را گذرانده اید و به سلامتی در آستانه پیری (مثلاً 75 سالگی) هستید. منظورم از پیری، سنی است که افراد، بیشتر به کارها و فعالیتهای حاشیه ای نظیر مسافرت کردن، استراحت کردن، مطالعه، بازدید از خانواده و اقوام و ... می پردازند و کمتر به کارهایی که نیاز به بازده های طولانی مدت دارند، مثل سرمایه گذاری 5 ساله در بانک برای دریافت سود زیاد و ...، می پردازند. اگر شرایط خاصی وجود نداشته باشد (مثلاً یک بیماری شدید و لاعلاج) در این سن فرد می تواند به عنوان یک انسان متشخص، معتبر، با نفوذ، مرجع و مشاور دوستان و آشنایان و ... دیده شود. به زبان علمی فرد می تواند در سطح نیازهای احترام و خودیابی قرار گیرد. یا می تواند انسانی مفلوک، بداخلاق، بی ادب، پرخاشگر و ... باشد که هنوز در سطح نیازهای اولیه قرار دارد و همه، حتی فرزندان او هم از وی می گریزند.
حال سوال من این است که این فرد وقتی به گذشته بر می گردد و کارها، اتفاقات و حوادث و شرایط زندگی خود را مرور می کند، تا چه اندازه خود را مسئول و عامل شرایط پیش آمده در این سن پیری و به اصطلاح آخر عمری می بیند؟ اگر فرد، همان پیرمرد (پیرزن) دومی باشد، یعنی همانی که به زعم خودش و دیگران بدبخت و بی ارزش است، و اتفاقاً برادر، فامیل، دوست، شریک ... همان فرد اولی (شخص موفق و متشخص) است چه حسی به او دست می دهد؟ آیا نسبت به او احساس خشم وکینه و نفرت دارد؟ یا خودش را لایق سرزنش و ملامت می داند؟ خلاصه سوال این است که
تا چه اندازه افراد، خود را محصول و پروده خود و تصمیمهای خود می دانند؟
تا چه اندازه شما، خودتان را مسئول شرایط فعلی خود می دانید؟
پاسخ به سوال فوق، نیازی به فلسفه بافی ندارد و اصلاً مهم نیست که دیگران در این باره چه می گویند یا چه نظرات علمی، فلسفی و... وجود دارند، به سادگی وضعیت فوق را تصور کنید و به سوال مطرح شده پاسخ دهید و نظر خود را بگویید. به خودتان بگویید چه فکری دارید؟
اگر انصافاً خود را مسئول دانستید و بر این باورید که انسان در نهایت محصول، خود و تصمیم گیری هایش است، می توان گفت که به درد مدیریت کسب و کار می خورید و لااقل یکی از اولین گامها را برای کسب موفقیت در این امر خطیر به درستی برداشته اید. اگر عوامل خارجی و محیطی را بیشتر در ساخت نهایی خود دخیل می بینید، از محیط کسب و کار دوری کنید و بیشتر به مشاغل روتین و کم خطر روی بیاورید. حال اجازه دهید به حیطه سازمان ومدیریت بازگردم.
در حیطه سازمانی، هم می توان این سوال را مطرح نمود: (1) سازمانهایی موفق و پیشرو در یک صنعت و (2) سازمانهایی با انبوه مشکلات ریز و درشت که هر لحظه امکان نابودی دارند. آیا مدیران سازمانها، چه از نوع اول و چه از نوع دوم، مسئول و عامل شرایط فعلی سازمان هستند؟ خودشان چطور فکر می کنند؟ ذینفعان و به ویژه سهامداران،چطور فکر می کنند؟ بدیهی است که اگر سازمان موفق باشد، مدیران بسیار ترجیح می دهند که موفقیت را به خود منتسب کنند، اما اگر سازمانشان ناموفق و شکست خورده بود، چطور؟ آیا هنوزهم حاضراند بپذیرند که محصول ساخته و پرداخته شده، نتیجه کار آنهاست؟
صرف نظر از هر پاسخی که داده شود، در ادبیات حوزه کسب و کار و تا جایی که من مطالعه کردم، صاحبنظران و محققان این حوزه، مدیران و تصمیم گیرندگان سازمان را عامل اصلی در موفقیت نهایی سازمان ارزیابی می کنند و توصیه کلی این است که از بکارگیری افرادی که این گونه فکر نمی کند (حداقل در حوزه های کسب و کار) پرهیز شود (می خواهم اشاره ای کنم به اصطلاح مدیران خاورمیانه ای، که درادبیات مدیریت چندفرهنگی رایج است). آری سازمان نیز بسان انسان، محصول و خروجی مدیران و تصمیم گیری های آنها است و بدیهی است که عوامل محیطی و خارجی هم تاثیر دارند، اما تاثیر و نقش شخص مدیران به مراتب مهم تر و بیشتر است. به نظر می رسد دلیل این که پادشهای غیر قابل باور برای برخی مدیران امریکایی (مثلا در یک مورد به اندازه 10 برابر حقوق سالانه یک مدیر) چندان برای مردم جامعه آن کشور عجیب و غریب نیست، همین باشد. اما در جامعه ما، پاداشهای بسیار کمتر از این موارد برای مدیران، می توانند بسیار حساسیت برانگیز باشند.