بدون عنوان
چند روز پیش اربعین بود. در محله ای که من زندگی می کنم، هر سال محرم یک هیئتی اقدام به عزاداری و نمایش و آیین های سنتی خود می کند. امسال سومین محرمی بود که من این مراسم را می دیدم. برای اولین بار، چند منزل دورتر، هیئتی جدید (و احتمالاً با محوریت یک متولی متمول) تاسیس گردید. نوعی رقابت غیر مستقیم در گرفته بود. هر هیئت سعی می کرد افراد بیشتری را جذب خود کند و شاید بحث قومیتها هم در حاشیه آن بی تاثیر نبود. مثلاً یک هیئت از سیستم صوتی پیشرفته تری برخوردار بود و در مقابل مداح هیئت دیگر فرد مطرحی بود و مواردی نظیر اینها. من در مورد درستی چنین رقابتهایی اطلاعات زیادی ندارم و نکته ای را که می خواهم بگویم هم ارتباط مستقیمی با این مسایل ندارد.
در یک شب صدای بسیار بلندی از هیئت جدید به گوش رسید. رفتم به سمت بالکن منزل که ببینم صدای چیست. طبل خیلی بزرگی به میدان آورده شده بود و منشا صدا هم همان بود. در این بین متوجه متن اشعاری که خوانده می شد، گردیدم. متن شعر به طفلان مظلومی اشاره می کرد که در جریان حادثه کربلا شهید شده بودند. مردم (و احتمالاً همان متولی هیئت) به شدت گریه می کردند و به سر و سینه می زدند. همان طور که داشتم نگاه می کردم، صحنه دیگری به چشمم آمد. دو کودک که به زحمت به سن مدرسه می رسیدند از کنار جمعیت رد شدند و یکی که کوله بار بزرگی بر دوش داشت، در کنار محفظه زباله ها ایستاد و دیگری به سرعت مشغول پاره کردن کیسه های زباله شد. هر دو به دنبال تکه ای پلاستیک یا نان یا نمی دانم چه چیز دیگری در میان زباله ها و آشغالها بودند. دریک هوای نسبتاً سرد، دستان کوچک آنها یک به یک، کیسه های زباله را جستجو می کردند و این میان، انبوه مردمی بودند که بی تفاوت، در حال گریستن بر طفلان بودند.