من تقربیاً هر روز، اخبار مربوط به ایران و جهان را از طریق سایتهای خبری اینترنتی و بعضاً روزنامه ها پیگیری می کنم. به نظرم می رسد که یک دغدغه عمومی و نگرانی عمیقی در بخشی از اندیشمندان جامعه و مسئولان مملکت و حتی در عموم مردم درباره مسایل اخلاقی وجود دارد و ما شاهد مقاله ها و تحقیقات زیادی در این زمینه هستیم که برخی نیز در فضای اطلاع رسانی و اخبار نیز دیده می شوند. اگر به طور خیلی ساده و در حد حوصله این نوشتار، «بد اخلاقی» را نوعی عدول از (رعایت نکردن) برخی اصول و کدهای اخلاقی با توجه به زمینه فرهنگی جامعه بدانیم و اگر بداخلاقی را در حوزه سازمانی به عنوان یک مساله تلقی کنیم (یعنی مدیران معتقد باشند که پدیده بداخلاقی، یک مساله در سازمان است) می توان با نگرش مدیریت رفتار سازمانی و در حیطه تصمیم گیری آن را بحث و بررسی نمود.

در فرایند تصمیم گیری که در ابتدا توسط بزرگان مدیریت آقایان سایمون و بارنارد مفهوم پردازی شده است، بیان گردیده است که مهم ترین گام در این فرایند، همانا مرحله اول، یعنی شناخت مساله است. در تشریح شناخت مساله نکات بسیار مهمی وجود دارند که برخی از آنها، در کتاب ارزشمند تصمیم گیری سازمانی، تالیف آقای دکتر اسفندیار سعادت نیز به آنها اشاره شده است؛ از آن جمله:

  • تشخیص مسئله:
    • مهم ترین گام در تصمیم گیری (اثربخشی)، اول شناخت بعداً شتاب، نه برعکس!
  • تعریف مساله:
    • ماهیت وضع موجود، ماهیت وضع مطلوب، اهداف اصلی تمایز این دو وضعیت؛
    • محدود نمودن دامنه مساله: آسیب شناسی مساله؛
    • تفکیک مسایل از نشانه ها؛
  • اولویت بندی مسایل:
    • زمان، منابع، ترجیحات مدیران، چانه زنی کارکنان، روابط پنهانی، زمینه ارزشی و فرهنگی؛
  • توصیف جزئیات مسئله: میزان اهمیت، افراد درگیر، منابع، زمان.

نکته ای که در این یادداشت می خواهم بدان اشاره کنم، در واقع مربوط به بخشی از نکات فوق است که می گوید در تعریف مساله باید دامنه آن را تا حد ممکن مشخص و محدود تعریف نمود و حدود و ثغور آن را تشریح کرد؛ در این معنی مساله بداخلاقی نیز باید این طور تعریف شود و در همین راستا، خود اخلاق نیز مطرح می گردد. به نظرم می رسد در جامعه ما اخلاق بسیار گسترده تعریف شده است و بنابراین تقریباً هرچیزی می تواند، با توجه به این کدهای بسیار مفصل و زیاد، بداخلاقی هم تعبیر شود.

چندی قبل به مناسبتی، یک کتاب دریافت کردم. موضوع کتاب مربوط به مسایل اخلاقی و مذهبی بود. چند صفحه ای از آن را خواندم و به نظرم کتاب خوبی آمد. وقتی که کتاب را بستم متوجه شدم که این کتاب، جلد 28 از یک مجموعه بیش از 30 جلدی درباره اخلاق است. کتابی که به من هدیه شده بود حدود 270 صفحه داشت. و اگر به طور متوسط هر کتاب این مجموعه، 250 صفحه داشته باشد، مجموعاً 7500 صفحه مطالب درباره اخلاق تعریف شده است! به نظرم این طور مساله را باز و گسترده تعریف کردن، سبب می شود که سردرگمی در مسایل اخلاقی پیش آید و کسی نتواند آن را به خوبی درک کند و بنابراین تصمیم گیری درباره مساله بداخلاقی را دشوار می سازد. فکر می کنم غالب مساله بداخلاقی را، به طور مستقیم یا غیرمستقیم، می توان در این جمله ظاهراً ساده خلاصه نمود: پرهیز از دروغ گویی.