X
تبلیغات
مدیریت کسب و کار

مدیریت کسب و کار

موضوعات و مطالب مورد علاقه پژوهشی

کلیه مطالب ذکر شده در این وبلاگ، بر اساس قوانین و مقررات و موازین جمهوری اسلامی ایران است و از انعکاس مطالب مغایر با این اصول خودداری می شود.

قبل از این از این که موضوعات مورد علاقه پژوهشی را بیان کنم، به نظرم می رسد، خلاصه ای از سوابق تحصیلی خود را در قالب یک جدول بیان کنم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم شهریور 1389ساعت 13:15  توسط مهدي نداف  | 

کاندیدا

این روزها، به دلیل نزدیک شدن موعد انتخابات ریاست جمهوری و همچنین انتخابات شورای شهر و روستا فضای رسانه ای کشور تا حدودی انتخاباتی شده است. چند روز پیش مهلت ثبت نام انتخابات شوراها به پایان رسید و ظاهراً جمع کثیری از مردم و ورزشکاران و حتی هنرمندان در آن ثبت نام کردند و این موضوع به قدری شدید بود که یکی از سایتهای خبری پربازدید با طعنه خبر داد که «فقط خاله شادونه ثبت نام نکرد». احتمالاً جهت انتخابات ریاست جمهوری هم همین طور خواهد شد و جمع کثیری خود را کاندیدا خواهند نمود.

در شرایطی که به زعم بسیاری از کارشناسان و حتی مسئولان فعلی، جامعه در شرایط مناسبی به سر نمی برد و به ویژه در حوزه اقتصادی، کشور دچار چالش های جدی شده است و دولت بعدی و هر کسی که به نوعی در اداره جامعه نقشی خواهد داشت باید جدا از ویژگیهای فردی و سوابق مورد نیاز، شجاعت لازم را برای بر عهده گیری آن چه تحول او می شود نیز داشته باشد، به نظر می رسد این تحلیل وضع موجود،  با وضعیت خیل مشتاقان ثبت نام کرده (و نکرده) همخوانی زیادی ندارد.

شاید یک تحلیل دم دستی این است که این افراد به دنبال یافتن شغلی یا برای معروف شدن یا وقت گذارنی و نظایر اینها، ثبت نام کرده اند. اما نگاهی گذرا به فهرست های ثبت نام شدگان نشان می دهد در میان آنها افراد معروف و نسبتاً موفق در حرفه های خودشان دیده می شود. اگر از انگیزه و شور و شوق خدمت رسانی  به مردم بگذریم، به نظر نمی رسد این افراد از روی بیکاری یا صرفاً بر ای مطرح شدن وارد این وادی شده اند. من تصور می کنم یکی از مهم ترین بسترهای توضیح دهنده این رفتار، وضعیت محیط کسب و کار در ایران است.

این محیط به گونه ای است که بخش اعظم فعالیتهای اقتصادی در آن، توسط بخشهای دولتی و شبه دولتی تصدی و اداره می شود و تخمین زده می شود تا هشتاد درصد اقتصاد ایران دولتی است. در نتیجه، یافتن هر پست دولتی و حکومتی (از جمله شورای شهر و روستا) فرصتی بی بدیل فراهم می کند تا گوشه ای این رانت بیکران نصیب کسی  شود که اگر اهلش باشد به راحتی می تواند سوءاستفاده کند. برای مثال، یکی از همکاران موردی را مطرح می کرد که در یک روستای کوچک، یکی از اعضا شورا برای این که یک زمین روستایی به مالک دیگری منتقل شود، حق الزحمه خودش را طلب کرده بود! بدون این که از لحاظ قانونی ارتباطی به آن نماینده شورا داشته باشد. حتی اگر به جنبه سوء استفاده آن توجه نکنیم، به نظر می رسد نخبگان و فعالان کسب و کار در کشور متوجه شده اند برای این که در مسیر توسعه فعالیتهای اقتصادی خودشان موفقیت قابل توجهی داشته باشند باید به نوعی به سیاست مرتبط شوند. هر چند این امر در همه جوامع وجود دارد، اما محتوا و شدت آن در جامعه ایران بسیار متفاوت است.

به نظر من، یکی از بهترین راه های جلو گیری از چنین فرصت طلبی هایی، خصوصی سازی واقعی اقتصاد کشور و فراهم نمودن امنیت سرمایه بخش خصوصی است. به این معنی که «رقابت منصفانه» در صنعت ترویج شده و «قانون» بر فعالیتهای اقتصادی افراد و بنگاه ها حاکم گردد. در این صورت به اندازه کافی فرصت در بخش غیر دولتی به وجود خواهد آمد تا کشور مواجه با این همه شیفتگان خدمت نشود! تا زمانی که سایه دولتیها و شبه دولتیها بر سر اقتصاد مملکت سنگینی می کند و رقابت منصفانه و قانون به محاق فرو رفته باشد، انتظار تغییر و بهبود شرایط چندان صحیح و معقول نیست. دولت و حکومت باید کوچک و چابک باشد و از ابزار قانون برای مهار کسب و کارهای خصوصی استفاده کند. البته تحقق چنین شرایطی، پیمودن راهی بس دراز و پیچیده و پتانسیلی عظیم چه در مردم و چه در حاکمان می طلبد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392ساعت 17:46  توسط مهدي نداف  | 

خودرو

دو سه روز مانده به شروع تعطیلات نوروز پیامکی دریافت کردم مبنی بر فروش فوق العاده یکی از معدود خودروسازان کشور. چیزی که برای من کمی عجیب بود قیمتهایی بودند که در مقایسه با چند ماه قبل تقریباً دو برابر شده بودند و این خودروها همچنان دارای خریدار و متقاضی اند. من به لحاظ علمی قصد تحلیل رفتار مصرف کنندگان را ندارم و این که چه شده است قیمت خودرویی که ادعا می شود نود و چند درصد قطعاتش در داخل تولید می شود به قیمتهای جهانی و دلار پیوند می خورد، هم موضوعی نیست که بخواهم درباره آن بنویسم؛ بلکه در این جا صحبت از مردمانی است که کماکان حاضراند افزایش غیرمنطقی قیمت خودرو را با تقاضای این محصول بپذیرند. راستی اگر برای تعطیلات نوروز خودرو نداشته باشیم چه اتفاقی می افتد؟  

من خودروی شخصی ندارم و علت آن هم تجربه ای است که نقل می کنم. چند سال قبل بود که مدیران یکی از معدود شرکتهای خودرو سازی لطف کرده بودند و خرید اقساطی خودرو راه انداخته بودند. من از روی کنجکاوی به یکی از نمایندگی های این شرکت مراجعه کردم. پوستری نسبتاً کوچک، پشت شیشه ای کثیف نصب شده بود و روی آن، لیست بسیار بلند بالایی از ضوابط کسانی که واجد شرایط تشخیص داده می شدند، ذکر شده بود. شاید حدود چهارده پانزده بند شرط و شروط آورده شده بود که چک باید این طور باشد و ضامنش آن طور و بقیه ماجرا. در پایان این لیست طولانی و فرساینده با کمال وقاحت نوشته شده بود که شرکت در تحویل به موقع خودرو هیچ مسئولیتی ندارد!! دهانم از این وضعیت باز مانده بود نه به خاطر این شرط و شروط. بلکه من مردمانی را می دیدم که در اوج ذلت و بدبختی در گرمای فرساینده تابستان به یک نگهبان آن نمایندگی، التماس فرم بی ارزش ثبت نام می کردند و او با پرخاشگری و بی ادبی آنها را از خود می راند و از چند صباح پادشاهی اعطا شده از سوی شرکت انحصاری به خودش، لذت می برد.

حالا هم همین طور است. شرکتهایی انحصاری با محصولاتی کم کیفیت، قیمتهایی بالا و بدون هیچ نوع خدمات پس از فروش قابل اعتنا. شرکتهایی که هر طور بخواهند جماعت سرگردان را به دور خودشان می گردانند و سرکیسه می کنند و ما همچنان در مقابل نمایندگی های شان صف می بیندیم و از این که مرحمت فرموده و فرم را تکثیر کرده اند خوشحالیم. این است سرنوشت شوم صنعتی که محیط کسب و کارش انحصاری است و همین طور که دیده می شود این نوع محیطهای انحصاری در کسب و کار، کل زنجیره ارزش را تباه می کند: از عرضه کننده مواد اولیه و قطعات گرفته تا، خود بنگاه، نمایندگی هایش و حتی مصرف کنندگان. در پایان، باز هم مخاطبان محترم را به سوالی که مطرح کردم توجه می دهم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1392ساعت 19:23  توسط مهدي نداف  | 

چه خواهد شد؟

این سوالی است که این روزها از من (با نگرانی و نا امیدی) پرسیده می شود و من هم به نوبه خودم از دیگران (باز هم با نگرانی و نا امیدی) می پرسم. شاید طبیعی است که چنین سوالی مطرح شود؛ به ویژه آن که اتفاقات اخیر در اقتصاد و سیاست کشور بسیاری از اقشار مختلف جامعه را در گیر و بعضاً زمین گیر نموده است. سقوط کم سابقه  و حتی بی سابقه ارزش پول ملی، تورم افسار گسیخته، بیکاری و عدم امنیت شغلی در کنار شرایط بین المللی کشور در مساله پرونده هسته ای و وضع تحریم ها و موارد کم اهمیت تر مانند اختلافها و کشمکشهای برخی مسئولان رده بالا در مجموع شرایطی را رقم زده اند که اکثر مردم، نتوانند (لا اقل در حد کلام) بی تفاوت باقی بمانند و با نگرانی و البته درماندگی به دنبال رصد آینده و تصمیم گیری برای ادامه کارها و فعالیتهای زندگی شان باشند.

شاید در یک نگاه، وضعیتی که در آن هستیم خیلی عجیب و غریب نباشد و سوابق روشنی از آن در حافظه تاریخی ما در گذشته ای نه چندان دور باقی مانده باشد (مثلاً توفان تورمی در دولت پس از جنگ) و به قول یکی از دوستان سه دهه است که در وضعیت حساس «کنونی» به سر می بریم! اما به نظر من شرایط امروزی، دو تفاوت اساسی با گذشته پیدا نموده است. یکی میزان اطلاع و آگاهی است که به ویژه اقشار متوسط و جوان به آن رسیده اند. امروزه جامعه ایران به انواع وسایل اطلاع رسانی تا حدودی دسترسی دارد و اگر کسی بخواهد در مورد چیزی اطلاع کسب کند، تقریباً مانعی وجود ندارد. دوم، به دلیل همین افزایش آگاهی ها، اکثر مسولان و دست اندرکاران بر آنند فراتر از انکار، حداقل اگر نمی توانند کاری انجام دهند، مقصری برای این شرایط دست و پا کنند. در یک گونه شناسی می توان طیفی از دو حالت نهایی تصور نمود؛ در یک طرف کسانی هستند که شرایط حاصل را نتیجه سوء مدیریت دولت می دانند و دریک طیف دیگر کسانی اند که تحریمها را علت اصلی می دانند. اما این دو عامل هیچ تفاوت اساسی و عملی در تاثیر شرایط پیش آمده بر وضعیت عمومی زندگی ندارد. تورم، همچنان تورم است و بیکاری همچنان بیکاری. بازگردیم به سوال.

به نظرم، طرح چنین سوالهایی (راجع به آینده) در حوزه اجتماعی باید با ملاحظه بسیار صورت گیرد. زیرا در این عرصه، متغیرهای تاثیر گذار آن قدر زیاد هستند که عملاً هر گونه پیش گویی دقیق را منتفی می سازند و خاص تر این که سوال درباره وضعیت ایران است که پویاییها و پیچیدگیهای محیطی از شدت بیشتری برخوردار هستند؛ ضمن این که خود سوال هم زیاد روشن نیست.

پرواضح است که اگر کسی بتواند به سوال فوق پاسخ دهد حتی پاسخی با احتمال قابل قبول و در یک حوزه تخصصی (مثلاً پیش بینی کند بهای دلار در تابستان آینده به حدود x ریال می رسد)، این پاسخ بعید است که از درون یک پژوهش علمی برخاسته باشد و به احتمال زیاد به نظر تخصصی و صائب فرد باز می گردد. در این صورت فرد خود را در معرض آزمونی مهم از جانب مخاطبانش قرار داده است. چرا که آینده به زودی فرا می رسد و ارزش گفته ها معلوم می شوند. اما منظور من از این یادداشت معرفی شخص خاصی که چنین توانایی داشته باشد نیست. من هم مانند بسیاری از شهروندان جامعه، دوست دارم بدانم چه چیزی در آینده محتمل است و بر اساس آن بتوانم تصمیم گیری کنم. ولی منطق می گوید امکان پیش بینی صحیح از طریق پژوهش علمی، بسیار اندک است و نمی توان درباره آینده با قاطعیت صحبت نمود. پس اجازه دهید نگرانی ها و دغدغه های شخصی ام را صرفاً با طرح سوالاهایی به اشتراک گذارم (نه این که سعی کنم به سوال پاسخ دهم)؛ با توجه به انتخابات احتمالی در سال آینده و وضعیت پرونده هسته ای:

آیا روند کاهش ارزش پول ملی متوقف خواهد شد و نرخ ریال در برابر ارزهای معتبر ثابت باقی خواهد ماند؟

آیا مهاری براین تورم لگام دررفته هست؟ آیا دوران طولانی و فرساینده بی ثباتی اقتصادی به سر خواهد آمد؟ آیا می توان به نقطه ای رسید که در آن اقشار حقوق بگیر و با درآمد ثابت بتوانند، برای آینده برنامه ریزی کنند؟

وضعیت اشتغال چطور خواهد بود؟ آیا نرخ بیکاری کاهش خواهد یافت و امنیت نسبی شغلی ایجاد خواهد شد؟

آیا از دایره تنگ ارتباط ناهمگون با ونزوئلا، گینه بیسائو، بخش هایی از عراق، ... بیرون خواهیم رفت؟

این سوالها و دهها سوال دیگر بخش عمده ای از نگرانی هایی است که تصور می کنم با اعلام از طریق این درگاه، می توانم اندکی از آن بکاهم. اما کوتاه سخن و بالاتر از همه اینها، بارها خوانده و شنیده ایم که انسان به امید «زنده» است. پس به امید سال 1392. در پایان از همین جا به همه همکاران محترم، دوستان عزیز دانشجو و همه کسانی که گذرشان به این تارنما می افتد فرا رسیدن نوروز باستانی را تبریک عرض می کنم و امیدوارم سال آینده پر باشد از خبرهایی از جنس شادی و امید.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391ساعت 18:59  توسط مهدي نداف  | 

نیمسال دوم سال تحصیلی 1392-1391

با سلام و احترام خدمت دوستان عزیز دانشجو؛ ضمن تبریک شروع مجدد ترمهای تحصیلی دانشگاهی، کلاسهای این نمیسال را به شرح زیر اعلام می کنم. این نیمسال به دلیل تقارن با انتخابات سال آینده، اندکی فشرده شده است و این امر می تواند برای اساتید و دانشجویان باعث افزایش فشار کاری و درسی شود. به هر حال امیدوارم در این نیمسال، اتفاقهای مثبتی برای نظام دانشگاهی کشور بیفتد.

کلاس ریاضیات و کاربرد آن در مدیریت (2): آقایان و خانمها احمدی، ارتفاعات، اسدی، الماسی، امامی، بختیاری، بساطی، بناری، تابناک، چراغی، خداوردی، خوش رفتار، دارومی، داعی نژاد، رحیمی، رضایی انیس، رضایی لادن، رضاویسی، زارع، ژرفانی، ساکی، شفیعی، شهریاری زهرا، شهریاری نسرین، شیرمردی، عابدی، عیسی وند، فرهادی، فولادوند، قبادی، کاظمی، کرم زاده، کوگانی، محسنی، مقدمی، مقدمیان، ملکی، موسوی، موگه، هاشمی، یوسفی؛

کلاس مدیریت رفتار سازمانی: آقایان و خانمها احمدی، اسدی، اورکی، توکلی، جوکار، خلیلی، خواجه میرزاده، رضایی، رفیع زاده، رنجبر، زال، ژرفانی، سلیمانی، سیاه پوش، شریعتی، شهریاری، ظاهری، قائدی، محلوجیان، مرادی پور، نظاری، نوری، همتی؛

کلاس زبان تخصصی 1 و 2: آقایان و خانمها بهبود، پوررضا، توکلی، خلیلی، رفیع زاده، سلیمانی، سیاه پوش، شریعتی، شهریاری، ظاهری، عباس دخت، قائدی، مانوری، مبارکی، محلوجیان، مرادی پور، نظاری، نقد علی پور، نوری، همتی؛

کلاس بهره وری و تجزیه و تحلیل آن در سازمان: آقایان و خانمها افسری، امرایی، بهداروندی، بیگدلی، پورزارع، تیماجی، جامعی پور، حسام آبادی، حسین پناه، حسین زاده، درایش زاده، سبزی، شریفات، شلیلیان، شهبازی، عذارمالکی، فیروزی، کریمی، محمدی، وکیل؛

کلاس اصول بازاریابی: آقایان و خانمها جعفرپور، جوادنیا، رحمانی، شهسواری، طرفی، فرضی، قرلیوند، کوهستانی، لشنی، مهدی پور، میرزایی، نظری، یوسفی؛

کلاس مدیریت رفتار سازمانی پیشرفته: آقایان و خانمها بارانی، رامزی، صائب، نیک نژاد، آرویش، علایی، نوروزی، صالحی، کریمی، خلیلی، علی پور، صابری، روان شاد، انداوه، لرکی، موحدی، جلیلی، یزدان، کروشاتی، قاسمی، تقی حیدر، ممبینی، نیک فر، علی پور بابک، میرزایی، ملکی، مرادی؛

کلاس مدیریت و مبانی رفتار سازمانی: خانمها ترکی، سعدی، بیرانوند؛

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1391ساعت 15:28  توسط مهدي نداف  | 

ادامه تحصیل، به چه قیمتی؟ (بخش سوم)

بر خلاف نوشته های پیشین که به طور کلی درباره ادامه تحصیل، بودند این یادداشت اشاره به ادامه تحصیل در رشته تحصیلی خودم یعنی مدیریت بازرگانی دارد. به نظر من، افرادی که در این رشته ادامه تحصیل می دهند، انگیزه های متنوعی دارند. من معمولاً در ابتدای شروع دوره با دانشجویان عزیز کلاس دارم و در همان شروع، دو سوال را مطرح می کنم و از دوستان دانشجو می خواهم به آنها جواب دهند:

  • مدیریت بازرگانی یعنی چه؟
  • شما به چه قصد و هدفی وارد این دوره (کارشناسی ارشد مدیریت بازرگانی) شده اید؟

هدف از طرح پرسشهای فوق اطمینان از این است که افراد آگاهانه مسیر خود را انتخاب کنند و حداقل اندکی به فکر واداشته شوند و بدانند قرار است چه بخوانند و چه هدفی قرار است، محقق شود. اگر از سوال اول بگذریم، پاسخهایی که در رابطه با سوال دوم دریافت نموده ام مواردی نظیر علاقه به علم و دانش، اضافه شدن بر حقوق و دستمزد با ارایه مدرک فوق لیسانس، دور شدن از محیط خسته کننده کار و تجربه محیط دیگر، فشار خانواده و نزدیکان و جامعه، وقت گذرانی و دوری از روزمره گی، هیچ انگیزه خاص، ... و بیشتر از همه ادامه تحصیل به منظور دکتری گرفتن و تدریس در دانشگاه!

در مورد علاقه به علم دانش در پایان صحبت می کنم. بقیه موارد هم به نظر من تا حدودی قابل قبول هستند. مثلاً اگر کسی با این هدف وارد دوره شده که با دریافت مدرکی، به میزان حقوق و مزایایی که می گیرد، چیزی اضافه شود، به نظر من راه درستی در پیش گرفته است. اما روی اصلی این یادداشت خطاب به کسانی است که می خواهند دکتری بخوانند تا مدرس دانشگاه شوند و جالب این که این تعداد، در اکثریت هستند. بنابر آمار، رشته مدیریت از پر دانشجوترین رشته های کشور است و هر ساله علاوه بر فارغ التحصیلان مدیریت، تعداد بسیار زیادی از دانشجویان رشته های دیگر نظیر مهندسی ها، علوم پایه و حتی رشته های علوم پزشکی مانند پرستاری و مامایی وارد دوره های کارشناسی ارشد مدیریت می شوند. به همه اینها، مدیران «فعال» به ویژه در دستگاه های اجرایی دولتی را هم اضافه کنید که مشتاقانه در پی اخذ مدرک بالاتر برای تثبیت جایگاه فعلی و ارتقا آتی پست خود هستند. نتیجه این است که حداقل در استان خودمان به طور تقریبی هر سال حدود پانصد الی ششصد نفر وارد دوره های کارشناسی ارشد مدیریت می شوند و تقریباً اکثر این افراد می خواهند دکتری بخوانند و باقی ماجرا. به نظر من این حجم از ورودیها و فارغ التحصیلان، در کنار شرایط پیشرونده کشور و وضعیت موجود دانشگاه ها، هر انسان آگاهی را باید اندکی به تفکر در انتخاب مسیر پیش رو، هدایت نماید. در شرایطی هر لحظه بر متقاضیان جذب اضافه می شود، در کنار انبوه کسانی که مدارک تحصیلی و معدلهای  بالایی دارند و با مدد از نشریات خارجی و داخلی چندین مقاله در دست شان است* و به علاوه باید با برخی مدیران اجرایی با نفوذ هم رقابت کنند، وضعیت جذب چندان روشن به نظر نمی رسد. مثلاً در گروه ما چهارده مدرس برای فقط یک رشته در دو مقطع کارشناسی و کارشناسی ارشد وجود دارند. بالاتر از همه اینها باید زمان و هزینه های زیاد صرف شده در کنار فرصتهای از دست رفته را اضافه نمود.

من در این یادداشت قصد نصیحت کسی را ندارم و اساساً نظر من در روند جذب افراد به دانشگاه مطرح نشده است، اما در جایگاه فردی که اندکی از شرایط فعلی و روند پیش رو اطلاع دارد، می خواهم با دوستانی که پای در این مسیر می گذارند، تجربیاتی را تسهیم کنم. ادامه تحصیل ایده جذابی است و ملاحظه شرایط هم الزامی. اما در کنار این ایده وشرایط، دهها فرصت دیگر نیز وجود دارند که خیلی کاراتر می توانند فرد را به اهدافش، جهت ارضا نیازهای سطح بالا برسانند.

اما در مورد کسانی که می گویند علاقه به علم و دانش دارند. اگر منظور از علاقه، انگیزه ای است که شدت، جهت و پایداری لازم را دارد، باید عرض کنم به نظر من، حتی این حد از علاقه به علم و دانش هم، به هیچ وجه کافی نیست. علاقه صرفاً یکی از پیشایندهای مورد نظر برای ادامه تحصیل موفق است و مهم ترین عامل توانایی ذهنی مورد نیاز است. عرصه علم، عرصه خردورزی و اندیشه است و موفق واقعی آن کسی است که علاوه بر اشتیاق خستگی ناپذیر، از هوش و قابلیتهای ذهنی بالایی برخوردار است. به علاوه رشته علمی جهت ادامه تحصیل هم مهم است. به نظر من مدیریت بازرگانی و کلاً رشته مدیریت، از پتانسیل زیادی برای ارضا این دسته افراد (یعنی کسانی که اشتیاق سیری ناپذیر و هوش بسیار بالایی دارند) برخوردار نیست. این رشته هنوز جایگاه خاصی در میان رشته های علمی جا افتاده، باز نکرده است و حیف است اگر کسی که دارای چنین خصیصه های برتری در علم اندوزی است در این رشته درس بخواند. پیشنهاد من برای این دسته از افراد رشته اقتصاد بازرگانی است، به جای مدیریت بازرگانی. البته و صد البته باید بی پرده عرض کنم که چنین افراد با استعدادی، بسیار بسیار اندک و قلیل اند و اصلاً با ورودیهای موجود سازگار نیستند.

*در یک مورد، دانشجوی دکتری به گروه مراجعه نمود با این ادعا که حدود صد مقاله دارد و بیش از شصت عدد از آنها در مجلات ISI چاپ شده یا دارای پذیرش بودند!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1391ساعت 16:44  توسط مهدي نداف  | 

کارون

این روزها که تقریباً همه مردم از وضعیت اقتصادی کشور، در نوعی بهت و حیرت فرو رفته اند و به ویژه اقشار حقوق بگیر، شاهد فرو ریختن لحظه ای قدرت خریدشان هستند، صحبت از طبیعت و محیط زیست، از اولویتهای دست چندمی است که کم ترین واکنش آن می تواند «دل خوش سیری چند؟» باشد. اما فرا تر از همه این مسایل و گرفتاریهای پیش آمده که کاسه چه کنم چه کنم به دست همه داده، این روزها اتفاقهای خوبی در وضعیت آب و هوای کشور رخ داده که به نظر من می تواند اندکی از احساس ناخوشنودیمان را بکاهد. دیروز که برای کلاسی با مدیران و کارشناسان سازمان صنعت، معدن و تجارت از جاده ساحلی رد می شدم، با مسرت بسیار دیدم که سطح آب کارون به میزان قابل توجهی بالا آمده و برای اولین بار در سه سال گذشته که من در اهواز بودم، تقریباً در پای تمام پایه های پل سیاه*، آب رودخانه جاری است. آن قدر خوشحال بودم که اصلاً متوجه نشدم که چطور جاده ساحلی از پارک قوری تا پل چهار شیر به پایان رسید. هر چند که نسبت به گذشته های دور، سطح آب کارون بسیار پایین تر آمده، اما همین مقدار آب در پایین دست و آن هم پس از سدهای ایجاد شده نشان دهنده بارندگی خوب در بالا دست رودخانه است.

من طبیعت  (و میراث فرهنگی) خوزستان را بسیار دوست دارم و این طبیعت زیبا و شگفت انگیز، در کنار مردمان خونگرم و مهربانش بستر بسیار مناسبی برای توسعه فراهم آورده است. به جرات می گویم، کارون ما در ایران بی نظیر است و اگر شرایط لازم فراهم می بود این روزها باید در اهواز و خوزستان ما دسته دسته توریست ها و ایران گردانی از مناطق مختلف کشور و حتی جهان حضور می داشتند و فرصتهای شغلی پیش آمده، هیولای بیکاری را در این خطه از میهن پهناورمان بیرون می راند. بیکاری در خوزستان و با این طبیعت معنی ندارد. من از نفت و منابع انرژی صحبت نمی کنم، آن قدر پتانسیل در این منطقه وجود دارد که نیاز چندانی به این منابع برای توسعه و اشتغال زایی نیست.

سخن طولانی شد. همین قدر بگویم که ما در کشورمان کارون دیگری نداریم و شاید اصلاً رودخانه به معنای واقعی نداریم. بیاییم این دردانه باقی مانده را قدر بدانیم و در این وانفسای اقتصادی، این روزها که کارون خوشحال است و سخاوتمندانه تن به دشت سپرده است، ما نیز برای لحظه ای دل به او سپاریم و با دیدن این طبیعت اندکی از غمها را فراموش نموده و جای همه هم وطنان را بر لب کارون خالی کنیم.

*پل سیاه، که مخصوص راه آهن است، طولانی ترین پل، بر روی کارون در محدوده شهر اهواز است.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1391ساعت 18:6  توسط مهدي نداف  | 

ادامه تحصیل، به چه قیمتی؟ (بخش دوم)

در گذشته ای نه چندان دور گفته می شد دانشگاه های ایران (از لحاظ نحوه ورود به دانشگاه) به اصطلاح شبیه قیف وارونه هستند. به زبان ساده، ورود به دانشگاه خیلی سخت گیرانه بود و کنکور ورودی به دانشگاه، آزمون بسیار دشواری به حساب می آمد و اگر کسی موفق به گذراندن این آزمون می شد، تقریباً خروج و فارغ التحصیلی او قطعی و حتمی بود. من نمی دانم چنین رویه ای واقعاً وجود داشت یا خیر ولی تا جایی که اطلاع دارم افراد بسیار معدودی هستند که امتحان کنکور را با موفقیت گذارنده، ولی نتوانسته باشند فارغ التحصیل شوند. به عبارت دیگر هر کسی که به نوعی امتحان ورودی را با موفقیت می گذارند و وارد دانشگاه می شد، تقریباً می توانست با هر کیفتی فارغ التحصیل شود و مدرک را دریافت کند.

من نمی توانم بگویم روند گذشته صد در صد مطلوب بوده و باید به هر طریقی ادامه یابد. اما به خطری که به نظرم می رسد هشدار می دهم. به نظر من، آن دوره گذشته ولی فرهنگ و آموزه های غیرمنطقی اش همچنان باقی مانده اند. یعنی به نظر می رسد روز به روز و به دلایل گوناگون، استانداردهای ورودی تقلیل یافته اند به گونه ای که هیچ کیفیت خاصی برای ورود افراد به دوره ها باقی نمانده به جز یک امتحان نسبتاً صوری و البته با دریافت هزینه های مربوط! نتیجه این است که دانشگاه ها با خیل افرادی مواجه اند که به ویژه در دوره های تحصیلات تکمیلی ثبت نام نموده و اگر چه استانداردهای گذشته را ندارند ولی همچنان توقع گذشته (مبنی بر فارغ التحصیلی تضمین شده) نزد ایشان باقی مانده است. در این روزها که نتایج امتحان ها را اعلام کرده ام و با توجه به جلساتی که در گروه با همکاران محترم داشته ام به وفور مواردی را تجربه کرده ام که دانشجویان با نتایج امتحانی بسیار ضعیف، به بهانه های واهی در طلب نمره و اتمام دوره تحصیلی به هر قیمت و با هر ابزاری بوده اند. در این میان، اگر اندک مقاومتی از سوی دانشگاه و اساتید صورت بگیرد موجی از فشارها و رفتارهایی شکل می گیرند که این حداقل باقی مانده را نیز از هم فروپاشد.

من فکر می کنم نیازی به این همه فارغ التحصیل نیست و روند فعلی در واقع به ضرر خود دانشجویان تمام خواهد شد و صد البته هم معتقدم دانشجویان مقصر اصلی نیستند؛ هر چند که این توقع نیز وجود دارد افراد آگاهانه و با حداقلی از تحقیق و بررسی، اقدام به انتخاب مسیر زندگی (و از جمله مسیر درسی) نمایند و عمر گرانمایه و سرمایه ریالی خود را به راحتی صرف هر چیز نکنند.

در پایان این نکته را یاد آوری می کنم که شرایط تغییر کرده و چه بپذیریم و چه نپذیریم، دیگر جامعه به مدارک و مقالات ارج و وقعی نخواهد نهاد و افراد موفق نه خیل کسانی اند که مدرک فوق لیسانس یا دکتری در دست دارند، بلکه کارآفرینان زیرک و باهوشی اند که اسیر جو کاذب موجود نشده اند و مسیر خود را جدا کرده اند. چند روز پیش یکی از مدیران ارشد یک سازمان بسیار بزرگ در استان خوزستان را ملاقات کردم و او از دستور العملی خبر داد که سازمان متبوعش استخدام فوق لیسانسها را ممنوع کرده بود. روند حرکت جامعه ایران به سمتی دارد پیش می رود که مهارتها و شایستگیها بکار افراد می آیند نه مدارک تحصیلی بی خاصیت و با معدل بالا!

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1391ساعت 13:21  توسط مهدي نداف  | 

بدون عنوان

چند روز پیش اربعین بود. در محله ای که من زندگی می کنم، هر سال محرم یک هیئتی اقدام به عزاداری و نمایش و آیین های سنتی خود می کند. امسال سومین محرمی بود که من این مراسم را می دیدم. برای اولین بار، چند منزل دورتر، هیئتی جدید (و احتمالاً با محوریت یک متولی متمول) تاسیس گردید. نوعی رقابت غیر مستقیم در گرفته بود. هر هیئت سعی می کرد افراد بیشتری را جذب خود کند و شاید بحث قومیتها هم در حاشیه آن بی تاثیر نبود. مثلاً یک هیئت از سیستم صوتی پیشرفته تری برخوردار بود و در مقابل مداح هیئت دیگر فرد مطرحی بود و مواردی نظیر اینها. من در مورد درستی چنین رقابتهایی اطلاعات زیادی ندارم و نکته ای را که می خواهم بگویم هم ارتباط مستقیمی با این مسایل ندارد.

در یک شب صدای بسیار بلندی از هیئت جدید به گوش رسید. رفتم به سمت بالکن منزل که ببینم صدای چیست. طبل خیلی بزرگی به میدان آورده شده بود و منشا صدا هم همان بود. در این بین متوجه متن اشعاری که خوانده می شد، گردیدم. متن شعر به طفلان مظلومی اشاره می کرد که در جریان حادثه کربلا شهید شده بودند. مردم (و احتمالاً همان متولی هیئت) به شدت گریه می کردند و به سر  و سینه می زدند. همان طور که داشتم نگاه می کردم، صحنه دیگری به چشمم آمد. دو کودک که به زحمت به سن مدرسه می رسیدند از کنار جمعیت رد شدند و یکی که کوله بار بزرگی بر دوش داشت، در کنار محفظه زباله ها ایستاد و دیگری به سرعت مشغول پاره کردن کیسه های زباله شد. هر دو به دنبال تکه ای پلاستیک یا نان یا نمی دانم چه چیز دیگری در میان زباله ها و آشغالها بودند. دریک هوای نسبتاً سرد، دستان کوچک آنها یک به یک، کیسه های زباله را جستجو می کردند و این میان، انبوه مردمی بودند که بی تفاوت، در حال گریستن بر طفلان بودند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1391ساعت 18:1  توسط مهدي نداف  | 

ادامه تحصیل، به چه قیمتی؟

موضوع این یادداشت شاید تکراری باشد اما به دلایلی باز هم می خواهم به آن بپردازم. از حدود سه سالی که در دانشگاه شهید چمران مشغول به کار شدم، پدیده ای که همواره ذهن من را به خود مشغول کرده است، تمایل اکثر دانشجویان به ادامه تحصیل در مقاطع بالاتر تحصیلی است. اگر این را شوق و اشتیاق آگاهانه در کسب علم و دانش بدانیم به جنبه مثبت آن توجه کرده ایم و اگر آن را ولع یا حرص کورکورانه ناشی از غلبه جریانهای جاری جامعه یا ناآگاهی ها بدانیم، جنبه منفی قضیه بیشتر نمایان می شود. در شرایطی که من می بینم (به عنوان کسی که هر ترم دانشجویان بسیاری دارد)، دانشجویان اگر در دوره لیسانس باشند می خواهند فوق لیسانس قبول شوند و اگر فوق لیسانس باشند، تقریباً به هر قیمتی باید در دوره های دکتری پذیرفته شوند و در مورد فوق لیسانسها وضعیت بدتر است. در این مسیر، متاسفانه از تسهیلات یا خط مشی های اعلام شده وزارت علوم (مانند سهمیه شاگرد اولی و غیره) به عنوان ابزارهایی که شانس آنها را برای ادامه تحصیل بالا می برد استفاده نامطلوبی می شود. برای مثال انواع ترفندهابرای اخذ نمره مورد آزمایش قرار می گیرند یا جو بی اعتمادی بین افراد ایجاد شده و هیچ کس اجازه نمی دهد دیگری از نمره یا معدل او یا مقالاتی که نوشته با خبر شود. اگر نکته ای درسی توسط فرد یا افرادی بهتر درک شود، یا فرصتی برای ارایه کار علمی در مجمعی یافت شود و ... هیچ تسهیمی صورت نمی گیرد و همچنان خیل جزیره های سرگردان است، که هر کدام به شکل مذبوحانه ای، منافع  شخصی خود را دنبال می کنند.

در یک نگاه وسیع تر، شاید خود من هم یکی از این جزیره ها باشم. من نقش خودم، اساتید و نظام آموزش عالی را در تشدید این وضعیت انکار نمی کنم، اما در این موضع، سوال این نیست که آیا چنین رفتارهایی مناسبند یا خیر. بلکه سوال مهم تر این است که چرا چنین رفتارهایی آن هم در این حد وسیع مشاهده می شوند؟ حقیقتاً در برخی موارد، تجربه های نگران کننده ای داشتم. برای مثال دانشجویی را دیده ام که همه زندگی خود را به کنکور دکتری پیوند زده و حال که پذیرفته نشده است، اوضاع رو به راهی ندارد. یا در یک مورد دیگر پدر یکی از دانشجویان مراجعه ای داشت و از این که از پس هزینه های ادامه تحصیل (بی حاصل؟!) فرزندش بر نمی آمد، به سختی برآشفته و درمانده شده بود و مواردی که در حوصله این نوشتار نمی گنجند.

به نظر من جواب پرسش فوق را تا حدود بسیار زیادی در وضعیت فعلی محیط کسب و کار در جامعه ایران باید جستجو کرد. به زعم من دانشجوی فوق لیسانسی که در یکی از دانشگاه های نسبتاً برتر کشور درس می خواند، خیلی ناآگاه نیست و تصور تحت تاثیر جو بودن هم شاید زیاد محتمل نباشد. نکته در این است که فرا تر از گزینه پیش رو (ادامه تحصیل) گزینه یا گزینه هایی وجود ندارند که ارزش امتحان کردن داشته باشند. به دلیل گستردگی بیش از حد دولت، استخدامهای دولتی و عمومی شدیداً محدود شده اند. بخش خصوصی نیز آن قدر نحیف و رنجور است که به زحمت بار فعلی خویش را می تواند به سرانجام برساند و شرایط نامطلوب محیط کسب و کار، ریسک راه اندازی کسب و کارهای کوچک را نیز به شدت بالا برده و نرخ شکست تازه کارها Start-ups بالا هست. دانشجوی ما همه این عوامل را می بیند و ناچار، تنها گزینه موجود را می خواهد بیازماید و نتیجه همانی است که اکنون دیده می شود.

اما جهت جمع بندی و با وجود همه نکاتی که مطرح کردم، جداً معتقدم، راههای ابتکاری و زیرکانه موفقیت، پیشرفت و ارضا نیازهای سطح بالا همواره وجود دارند و مطمئن هستم که شرایط تغییر خواهد کرد و کسب و کار مسیر صحیح خودش را خواهد یافت. ادامه تحصیل ایده فریبنده و جالبی است اما در چه رشته، کدام دانشگاه و توسط چه کسی نیز مهم اند. در این باره (اگر فرصتی شد) بیشتر توضیح خواهم داد.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1391ساعت 18:16  توسط مهدي نداف  |